معماری
خانه / سفرنامه / سفرنامه ترکیه / قسمت آخر – خدا حافظ ترکیه

قسمت آخر – خدا حافظ ترکیه

آنتالیا خونه علی متوجه شدم مخمل از چرخ عقبش یه صدایی میده! طبق تجربه قبلی می دونستم مشکل از بلبرینگ عقب هست، پس دست به آچار شدم و چرخ عقب رو باز کردم، بعد از باز کردن دیدم بله حدسم درست بودهیکی از بلبرینگ ها خراب شده. روز بعدش با علی رفتیم بازار و با سی لیر دو تا بلبرینگ جدید خریدیم.

موتوتوریست

شب هم با علی و خانومش رفتیم محله های قدیمی آنتالیا قدم زدیم و جاهای دیدنی آنتالیا رو بهمون نشون دادن.

فردا از علی و خانواده اش خدا حافظی کردیم، مقصد بعدی مرسین بود، از اینجا به بعد سرعت سفرمون یکم بیشتر شده بود چون باید هفت روز دیگه از ترکیه خارج می شدیم و ما هزار و هشتصد کیلومتر مسافت داشتیم تا مرز رازی!

****

بعد از آنتالیا با دوستان دیگه ای که اهل مناوگات بودن دیدار کردیم، اونجا اردال بهمون گفت یه غار سر راهتون هست که خیلی منحصر به فرده، لوکیشن غار رو ازش گرفتیم و حرکت کردیم غار آین گولی. ورودی هر نفر ۵ لیر بود،  از پله های غار حدود ۲۰ دقیقه پیاده روی کردیم تا رسیدیم قسمت انتهای غار، اونجا مثل یه استخر بزرگ آب جمع شده بود و آبی که جمع شده بود خیلی شفاف و تمیز بود؛ کمی اونطرف تر صدای خفاش میومد و غار پر از استالاکمیت های  بزرگ و کوچیک بود، بعد از چند دقیقه احساس تنگی نفس بهمون دست داد و از غار اومدیم بیرون یه استراحت کوچیک کردیم و مسیرمون رو ادامه دادیم سمت مرسین.

***

ناظم حکمت یکی از شاعرهای بزرگ ترکیه است، من و ندا علاقه خاصی به شعرهاش داریم،

حالا چرا این روگفتم؟

چون خونه کسی که می‌خواستیم بریم اسمش ناظم حکمت بود، ناظم برنامه نویسی سایت انجام می داد و یکی از فعال حقوق حیوانات در شهر مرسین بود.

می‌گفت جایی که سگ و گربه ها رو نگهداری می کنیم خیلی بزرگه ، پونصد تا سگ و ششصد تا گربه رو نگهداری میکنیم، تو خونه اش یک سگ ماده داشت به اسم نازلی و یه بچه گربه به اسم زیتون،زیتون رو تازه از تو خیابون پیدا کرده بود و نازلی سالها بود که همدم ناظم بود.

وقتی ازش پرسم دوست دختر نداری؟

گفت نه بابا نازلی دخترم هست چه کاریه؟

احساس میکنم کسایی که از آدم‌ها گریزان هستند و با حیوانات راحت تر هستند قبلا توی روابطشون آسیب های زیادی دیدن، البته باید بگم که نظر شخصی من هست !

صبح که بیدار شدیم نازلی توی آشپزخونه جیش کرده بود!

ناظم با عصبانیت سر نازلی داد می زد و سک بیچاره مثل یه بچه ای که ترسیده باشه، در جای مخصوصی که سالهاست ناظم براش در نظر گرفته بود نشسته بود و مثل کسایی که سکته میکنن می‌لرزید!

ما هم دونفری رفتیم که نازلی رو دلداری بدیم، ندا هی قربونش صدقه اش می‌رفت و من هم نازش میکردم، نازلی اینقدر ترسیده بود که حتی نگاهش رو از ناظم بر نمی داشت.

خیلی دلم می خواد اون معلم پوفیوز ادبیاتمون رو گیر بیارم و این صحنه رو نشونش بدم، یادمه وقتی دوم راهنمای بودم سر کلاس گفت حیوانات احساس ندارن!

منم مثل همیشه بلند شدم و گفتم آقا من یه سگ دارم موقعی که خوشحال میشه می‌فهمم و موقعی که ناراحت بشه هم معلومه!

با لحنی تمسخر آمیز گفت: نکنه سگ تو موقع خوشحاالی میخنده؟

همه بچه ها بهم خندیدن و منم که جوابی نداشتم سر جام نشستم!

ناظم اومد جلوی نازلی و گفت: داره ادا در میاره! این خیلی زبل تر از این حرفاست.

موتوتوریست[/caption]

ساعت حدود ده شد،ارسین دوست دیگه ای که پارسال اومده بود ایران و من قرار بود هاستش کنم اومد پیشمون

بعد از گپ و گفت و تعریف از ایران ما رو تا خروجی شهر بدرقه کرد و ما مسیرمون رو ادامه دادیم سمت نیوشهیر، جای که کاپادوکیا قرار داره.

تو مسیر بارون سختی گرفت، حدود یکصد کیلومتر رو توی بارون روندیم ، تقریبا همه لباسهامون خیس شده بود، تو یه پمپ بنزین توقف کردیم و لباس هامون رو عوض کردیم.

طوفان داشت پشت سر ما میومد و من هم تا جایی که جا داشت به مخمل گاز می دادم، اونجا واقعاً احساس کردم که قدرت موتورسیکلت من خیلی کمه و الکی نیست میگن برای مسافرت با موتورسیکلت حداقل باید موتورسیکلت ششصد سی سی داشته باشید. به این فکر بودیم که کجا می تونیم آتیش روشن کنیم و خودمون رو گرم کنیم هوا تاریک شده بود و حدود ۲۰ کیلومتر تا کاپادوکیا داشتیم، سمت راست جاده یه زمینی که قبلا توش گندم کاشته بودن رو آتیش زده بودن، انگار آرزوی ما براورده شده بود. توقف کردم و رفتیم نزدیک آتیش خودمون رو گرم کردیم  به ندا گفتم کاش از خدا چیز دیگه ای خواسته بودیم!

نزدیکای غروب رسیدیم کاپادوکیا، دنبال یه جایی برای کمپ می‌گشتیم که ولکان زنگ زد.

کجایید؟

– کاپادوکیا

جایی دارید برای موندن؟

– نه شب کمپ می کنیم

فایق دوست من تو شهر زندگی می‌کنه ، می تونید برید پیشش، فقط انگلیسی بلد نیست صحبت کنه.

گفتم: مشکلی نداره.

تو مرکز شهر ارگوپ فایق رو پیدا کردیم و اونم  زنگ زد به دوستش بوراک اومد دنبال ما و رفتیم خونه. قرار شد صبح ساعت پنج بیدار بشیم بریم پرواز بالن ها رو ببینیم، راستش آلارم گوشی رو هم روی چهار و چهل پنج دقیقه گذاشته بودم ولی صبح اینقدر خسته بودیم که نتونستیم بیدار بشیم.

فردای اون روز رفتیم با موتور کل کاپادوکیا رو گشتیم، از بزرگی و عظمت کاپادوکیا شگفت زده شده بودیم، البته ما هم نمونه کوچیک کاپادوکیا رو داریم. همین روستای کندوان.

ولی کاپادوکیا واقعا خیلی بزرگ تر و با عظمت تر هست. و باید یاد آور بشم زیر ساخت های گردشگری در ترکیه خیلی جلوتر از ماست. اصلا توریست بیاد ایران چیکار کنه؟ با این همه محدودیت !

شب خسته و کوفته برگشتیم خونه فایق، خودش تا ساعت دو نصف شب سر کار بود و ما در کل دو ساعت هم فایق رو ندیدیم. در همون فرصت کم هم از تایم کاری زیاد گله میکرد، از ساعت ده صبح تا دو نصف شب باید می‌رفت سر کار!

دوباره تصمیم گرفتیم صبح زود از خواب بیدار بشیم و پرواز بالن ها رو ببینیم و از سایت پرواز بالن ها بریم سمت مرز، که البته باز هم بیدار نشدیم حدود هزار و صد و پنجاه کیلومتر از مرز فاصله داشتیم.

قرار شد این مسیر رو در سه روز طی کنیم، روز اول سیصد و پنجاه کیلومتر مسافت رو اومدیم و شب رو نزدیکیه مسجد در نزدیک شهر مالاتیا کمپ کردیم، روز دوم بارون شدید و طوفان ما رو غافلگیر کرد و تونستیم تا شهر بینگول بیایم، روز سوم من دندونم درد گرفت و از بینگل تا تات وان رو اومدیم، وقتی رسیدیم تاتوان اینقدر خیس شده بودیمو سردمون شده بود که وقتی از موتور پیاده شدیم دست و پامون می لرزید.

روز چهارم از تاتوان تا مرز با دندون درد شدید و بارون روندیم، اینجوری شد که مسیرمون رو در چهار روز اومدیم، راه برگشت تقریبا پاییز شده بود و مناظر حسابی خوشکل شده بود.وقتی وارد مرز ایران شدیم بارون خیلی شدیدی شروع به باریدن کرد، خوشبختانه ما تو مرز زیریه سرپناه بودیم، مرز رازی رو دارن می سازند فقط چند تا کانکس بود که خیلی هم شلوغ نبود، در عرض نیم ساعت کارامون رو انجام دادیم و حرکت کردیم سمت خوی.یک شب رو درخوی موندیم و فردای اون روز رسیدیم مرند، درد دندونم اینقدر شدید شده بود که اصلا آرام و قرار نداشتم.

موتوتوریست

با حامد دوست خوبمون قرار داشتیم، تو مغازه علی پیشتاز در مرند همدیگه رو دیدیم، نشستیم چای خوردیم و گپ زدیم، البته من بیشتر شنونده بودم چون زیاد به خاطر دندونم نمی تونستم حرف بزنم.

حامد گفت:من یه دوست دکتر دارم بیا بریم دندون عقلت رو بکش، گفتم حامد باید جراحی بشه، گفت: بابا این سوسول بازی ها چیه بیا بریم بکشیم.

بعدشم کلی از دکتر تعریف کرد که سه تا کشو ابزار داره، و خیلی وارده، دندون های خودمم کشیده اصلا آب تو دلم تکون نخورد.

راستش من از دندون کشیدن خیلی می ترسم، توی عمرم هم دندون نکشیدم، چهار تا دندون عقلمم در اومدن و توی فکم جا باز کردن، هر کدوم هم یک هفته بیشتر درد تحمل نکردم. ولی اینیکی کاملا رفته بود توی لثه و خیلی درد داشت.

با حامد و ندا رفتیم مطب دندانپزشکی،یه بیست دقیقه تو کافی شاپ روبه روی مطب منتظر موندیم تا دکتر بیاد، وارد شدیم و بعد از چند دقیقه گفت برید داخل تا دکتر آمپول بی حسی بزنه.

تا وارد شدم دکتر با روی خوش ازم استقبال کرد، گفتم دکتر من دندون نکشیدم خیلی میترسم

گفت: من که نمی ترسم!

تا این رو گفت لبخندی زدم و یکم روحیه گرفتم، دروغ چرا از ترس رنگم مثل گچ سفید شده بود.

آمپول بی حسی رو زد و گفت منتظر باش تا صدات بزنم، چند دقیقه بعد خانم منشی صدا زد که شما بفرمایید داخل.

دکتر گفت: بی حس شده؟

گفتم دکتر من اصلا هیچ ایده ای ندارم ، گفتم که دندون نکشیدم، اینقدر ترسیده بودم که چرت و پلا میگفتم

گفت دراز بکش اگه درد داشت بگو.

اول لثه رو یکم شکافت و با انبر دندون رو گرفت، حامد هم بالای سرم وایساده بود. یکم با دندون ور رفت و از اینجا دیگه من درد رو حس کردم. هرچی آه و ناله کردم دکتر می گفت: الان تموم میشه.

صدای قرچ قروچ ریشه های دندونم رو می‌شنیدم و حسابی هم درد داشت، راستش منم حسابی ترسیده بودم و سه چهار روز درد دندون درد تحمل کرده بودم، تازه نزدیک هزار و دویست کیلومتر تو این چهار روز بدون رفع خستگی رونده بودم و یه جورایی بدنم ضعیف شده بود.

داشتم سعی میکردم به سفر و جزایر قناری فکر کنم که دکتر دندونم رو در آورد، از زاویه پایین به صورت خیلی تار دندونم رو دیدم و به حامد نشون داد. بعدش گفت بخیه لازم داره که نکنه خون ریزی داشته باشه، یدونه بخیه هم زد و کار تموم شد.

اومدم تو راه رو احساس میکردم از ته دلم از اون اعماق وجودم یکی کل انرژی بدنم رو کشیده، هیچی نا نداشتم، روی صندلی نشستم تا یکم حالم جا بیاد، تازه باید با موتور بر می‌گشتیم خونه حامد، با هر سختی بود موتور رو تا پارکینگ خونه حامد بردم، تا رسیدم پارکینگ کلاه رو از سرم در آوردم و گفتم فقط یه جایمیخوام دراز بکشم، درد اونقدر شدید بود که هیچ جا رو نمی دیدم،نا نداشتم آه و ناله کنم، می دونید توی زبان کردی میگن دندون کشیدن با جون دادن دردش یکیه، واقعا تا سرحد مرگ درد کشیدم.

توی پارکینگ دراز کشیدم تا حامد بره بالا سویچ ماشین رو بیاره و ما رو برسونه اقامت گاه. اینقدر درد داشتنم که گریه  میکردم و ندا هم  دست منو گرفته بود. دوتا مسکن خوردم و بعد از نیم ساعت حالم یکم بهتر شد.

الان ساعت سه و چهل شش دقیقه صبحه و من از دندون درد نتونستم بخوابم، گوشیم رو دستم گرفتم تا آخرین قسمت سفرنامه ترکیه رو که با درد شدید و شاید خاطراه ای که هیچ وقت یادم نره بنویسم.

نویسنده: کورش علیزاده (موتوتوریست)

پایان

درباره ی موتوتوریست

با موتور سفر میکنم و از تجربه های جدید براتون می نویسم

همچنین ببینید

قسمت دواز دهم – پلیس شهر کاش

قسمت دواز دهم – پلیس شهر کاش مسیر ساحلی بسیار زیبای آک دنیز رو ادامه …

۹ دیدگاه

  1. ممنون موتوتوریست برای سفرنامه خوبتون، لطفا بیشتر بنویسید

  2. عالی کوروش جان خیلی خوب بود
    منتظر داستانات همستم از قلم تو شکل دیگه ای داره

  3. اقرین عالی بود
    دمت گرم همسفر

  4. سلام
    خیلی سفر نامه زیبایی بود همش رو از اول تا اخر خوندم. خیلی زیبا ، خالاصه و در عین حال کامل نوشته شده بود. باز هم سفر برو و باز هم بنویس.
    راستی به ایمیلم پیام بده تا واسه تابستون سال نود و هشت بریم ترکیه یا یه چند تا کشور دیگه من پایه ام.
    یه موتور سگ جون بین ۱۵ تا ۲۰ ملیون هم میتونم بخرم
    ببین ایمیل بدیا من منتظرم

    • محمد جواد قنواتی هندیجانی

      سلام، بنده قصد دارم اواخر ماه آینده با موتور سیکلت از اصفهان حرکت کنم وبا خروج از مرز سرو جنوب ترکیه رو در کنار دریای مدیترانه به سمت استامبول برم و تا جایی که در توانم باشه ادامه مسیر بدم به سمت شمال خزر و هرکسی که دوست داشته باشه و توان طی مسیر رو، خوشحال میشم که همراه باشیم، و برای هرگونه کمک برای ادامه مسیرم با کمال مسرت استقبال میکنم، و در مقابل بنده هم برای هر خدمتی که در توانم باشد برای دوستان موتور توریست چه در منطقه سکونتم و چه در مسیر حرکت کوتاهی نخواهم کرد.
      ۰۹۱۳۳۳۴۱۹۰۳ محمد جواد قنواتی هندیجانی

  5. لذت بردم از نوشته هات
    میتونستم کل سفرت را حس کنم .
    احتمالا سال دیگه من هم یکی از موتور توریستها باشم .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

قالب وردپرس