پسر اسرائیلی

شب آخر به مناسبت آشنایی  با کریستوفر جشن گرفتیم و حسابی زدیم و رقصیدیم.
فردا صبحش هم که قرار بود تفلیس رو‌ ترک کنیم یه پسر اسرائیلی مهمون کریستوفر شد.
کریستوفر همش با ما شوخی میکرد که ایرانی و اسراییلی باید الان دشمن باشن و از همدیگه بدشون بیاد، چرا شما دو تا با هم خوبید!
یه ملاقه دست من داد می‌گفت بیا بزن تو سرش.

بعد از ظهر از خونه کریستوفر و بچه ها خداحافظی کردیم،

و حرکت کردیم سمت شهر گورd، ما همیشه سعی میکنیم از جاده های فرعی بریم فقط پنجاه کیلومتر از تفلیس دور شده بودیم و طبق برنامه ریزی قبلی وارد یه فرعی شدیم تا از اونجا بریم سمت مرز روسیه و کازبکی.

همین که وارد جاده فرعی شدیم با یه دشت پر از گل شقایق روبه رو شدیم. اینقدر اونجا رو دوست داشتیم که قرار شد شب رو همون جا بمونیم.

حدود ده کیلومتر جلو تر یه روستای کوچیک بود به اسم Lamiskana  رفتیم یکم خرید کردیم و شب کنار همون دشت شقایق کمپ کردیم.

فردا صبح با کلی شور و شوق حرکت کردیم به سمت مرز روسیه (در واقع ما داشتیم وارد استان اوستیای جنوبی میشدیم که در سال 2008 روسیه و گرجستان سر این استان جنگ ده روزه ای رو به راه انداخته بودن)ب

بعد از خروج از روستا حدود دو کیلومتر جلو رفته بودیم که پلیس ما رو متوقف کرد و با اشاره بهمون فهموند که باید برگردیم. متاسفانه هیچ شانسی نداشتیم و هیچ راه مذاکره ای هم نبود.

از روی نقشه گوگل مپ دوباره مسیر رو چک کردم یک مسیر دیگه هم از سمت شهر تفلیس  وجود داشت که میرفت سمت مرز با خودم گفتم اینجا رو هم باید امتحان کنم البته باید بیست کیلومتر برمیگشتیم سمت تفلیس.

وقتی رسیدیم اونجا دقیقا مرز استان اوستای جنوبی، یک عالمه پلیس حضور داشتند موتورمون رو متوقف کردن و پاسپورت هامون رو گرفتند!

مشخصاتمون رو توی سیستم کامپیوتریشون ثبت کردند و یکیشون که انگلیسی بلد بود گفت: برگردید شما نمی تونید وارد این منطقه بشید اینجا منطقی جنگی هست.

تو راه برگشت کنار یه کلیسا کوچیک وایسادیم تا صبحانه بخوریم،  شهر گوری، در شهر Gomi مسیرمون رو به سمت راست تغییر دادیم چند کیلومتر بعد از گومی یه جای کمپ خیلی خوب پیدا کردیم، به صورتی که وسط دو تا کناره درخت یه چمن زار با یه ویوی خوب بود، سمت مسیر شهر چیاتورا Chiatura یه معدن زغال سنگ هست، جالبه اینجا که معدن هست و نیروی کار در جریان هست شهر چیاتورا مثل یه منطقه جنگ زده است، ولی کلیسایی که در وسط شهر دیدیم خیلی تر و تمیز بود و این داستان قدرتمند بودن مذهب چقدر آشناست.
مسیرمون رو به سمت غرب  ادامه دادیم که یه پیر مرد پرید جلوی موتور و با اشاره دست گفت: فو تو ؟ فو تو؟
ندا پیاده شد و ازشون عکس گرفت ، پیر مرد که خیلی با حال و شوخ بود هرچی می‌گفت دوستاش از خنده ریسه می رفتن.
اینجا برای ارتباط برقرار کردن انگلیسی رو باید فراموش کنید، باید روسی بلد باشید یا گُرجی!
پرسید پاروسکه؟ (یعنی روسی؟)
گفتم: پانگلیسکه (یعنی انگلیسی)
همین یه کلمه رو از روسی بلدم.
بعد از چند تا عکس دوباره مسیرمون رو ادامه دادیم، شب رو کنار  سد تخیبولی کمپ کردیم، تا اینجا مسیر خیلی خیلی زیبا بوده، اصلا با عکس و نوشته نمیشه گفت فقط باید خود تون تجربه اش کنید . کوههای وحشی، پر از درخت و در طول تمام مسیر رودخانه های پر آب رو می‌بینید. و درختان سر به فلک کشیده، تا چشم کار می‌کنه سبز سبز